تبليغاتX
هایـــــــــــــــــکو
بهش بگو دعواش کن .... دعواش کن  :)



درخت درخت،

سبز و خشک  .

 

دختر زيبا روي ،

بيرون مي رود

تا زيتون بچيند.

باد بازيگوش ِ برجها

دست دور ِکمرش مي اندازد.

 

چهار سوار

با اسب هاي آندولوسي  مي گذرند.

با کت هاي آبي و سبز

و شنل هاي بلند و تاريک.

" آه  موشاشا!

به کوردوبا بيا !"

 

دختر نمي خواهد به آنان گوش کند

 

سه گاوباز جوان

مي گذرند ،

بلند بالا و

 با کمر هايي باريک.

با کت هايي به رنگ نارنجي

با شمشيرهاي قديمي و  از نقره



" دخترک

 به سويل بيا  !"

 

دختر، نمي خواهد به آنان گوش کند.


چون  غروب

 جامه ي قهوه اي  با نورهاي پراکنده

 به تن به کند ؛

مرد ِ جواني مي گذرد ،

پوشيده از گل هاي سرخ و

 گل مــُـرتيل ِ  ماه فام


" دخترک با من به گرانادا بيا !"

 

 و دختر

  به او هم گوش نخواهد کرد. . .

 

دختر  زيبا روي

به چيدن زيتون ادامه مي دهد ،

همچنان که

بازوان خاکستري باد

دور کمرش

را گرفته است

 

درخت درخت ،

خشک و سبز

 

************************




Arbolé, arbolé,
seco y verdí.

La niña del bello rostro
está cogiendo aceituna.
El viento, galán de torres,
la prende por la cintura.
Pasaron cuatro jinetes
sobre jacas andaluzas,
con trajes de azul y verde,
con largas capas oscuras.
"Vente a Córdoba, muchacha."
La niña no los escucha.
Pasaron tres torerillos
delgaditos de cintura,
con trajes color naranja
y espadas de plata antigua.
"Vente a Córdoba, muchacha."
La niña no los escucha.
Cuando la tarde se puso
morada, con lux difusa,
pasó un joven que llevaba
rosas y mirtos de luna.
"Vente a Granada, muchacha."
Y la niña no lo escucha.
La niña del bello rostro
sigue cogiendo aceituna,
con el brazo gris del viento
ceñido por la cintura.
Arbolé, arbolé.
Seco y verdé.

Federico García Lorca
 فدريکو گارسيا لورکا -  برگردان رضا اعرابي


+ نوشته شده در  91/02/25ساعت   توسط رضا اعرابی  | 

به : نشر چشمه



چندي زن رهگذر

با کوزه هايي بر سر  ...

مزارع ديم





+ نوشته شده در  91/02/11ساعت   توسط رضا اعرابی  | 

  

 

غوک! غوک!

آبتنی با چنین ماهی را چنان است ؟

خروس خوان نخست

 

 

+ نوشته شده در  91/02/07ساعت   توسط رضا اعرابی 

 

چله پا  ...

چندي ميخ زنگ زده

 درون لانه ي خالي




+ نوشته شده در  91/02/05ساعت   توسط رضا اعرابی 


 

 

قاب باهاري  ...

شمعداني وحشي را که آب مي دهم

با من اشک مي ريزد

 



به: زويا

+ نوشته شده در  91/01/29ساعت   توسط رضا اعرابی  | 


شکوفه کردن بیشتر

درخت سیب اره دیده ....

خنکای باهاری





+ نوشته شده در  91/01/05ساعت   توسط رضا اعرابی  | 


کت ات برایت

تنگ شده است مترسک

آفتاب باهاری




+ نوشته شده در  91/01/02ساعت   توسط رضا اعرابی  | 

 

عالیجناب سنجاقک

را مترسان... مترسان!

باران باهاری




 

+ نوشته شده در  90/12/27ساعت   توسط رضا اعرابی  | 

 

هنرمند ...

درک لبخند مترسک

به آب ...  به کلاغ ها

 



 

+ نوشته شده در  90/12/20ساعت   توسط رضا اعرابی  | 


سلام

سالهاست که جمعي بي ادعا آمدند و هر چه در توان داشتند براي هايکو گذاشتند ، چه بحث ها و جدل هايي تنها براي راهنمايي هم مي کرديم. قهر بود آشتي بود و گذشت هم  بود. آخر همه با هم بدنيا آمديم و همه باهم برادر و خواهر بوديم ...هر کداممان جايي هايکويي مي يافت براي ديگران مکاشفه مي کرد استاد هم بوديم شاگرد هم بوديم و بيشتر دوست هم. اگر  تنها يک روز خبري از يکي نبود کامنتهاي بي شماري بود که فريبا کتاموز عباس آب ماهور بونزاي و گيسوي رها و برف ( لينک فوتوهايکو را ببينيد) .............. کجايين؟

 فوتوهايکو راه انداخيم و تا نگاه و ديدن را هايکونويس بار بياوريم ..... عکس هايي که خودمان مي گرفتيم  چه هايکوهاي بسياري داشتند و همه در اضطراب و شوق که هايکوي چه کسي اينبار عالي ست و يادش خوش همه عالي بودند... :

چه مباحث داغي بود ......يادم مي آيد بحث وزن بود و اينکه وزن هايکوي ايراني را از ريخت مي اندازد اصولن ايراني آسوده خواه و در هايکو وزن گريز.....  عباس دو گالش دم در را عکس گرفته بود که من برايش هايکوي 5/7/5 ايراني نوشتم :

ميزبان آرام گفت:

کودکتان به کجاست؟...

هر دو گريستند

و 5/7/5 هاي بسياري ديگر در خيابان نور و گردو که مي شود هم وزن و هم معني را توامان داشت و هايکو چه درخشان چيزي ست.

 ديوار آجري را برپا کرديم تا مترجمان هايکو بيايند هايکو هايي ناب را ترجمه کنند ، براي ترجمه فکر بايد کرد و زحمت بايد کشيد و رنج بايد برد..... شالوده ي ذهن  را هايکو نويس مي کند تا غير مستقيم هايکونويس هاي بي شماري بي ادعا بپرورانيم .... خود پشت پرده قايم مي شديم که کسي نشناسدمان کسي " استاد" نگويدمان " و استاد نشويم و هرگز با کمال افتخار استاد نشديم  ... آخر ما دوست همديگر بوديم.

روزگار رنگي شد و يواش يواش استادان آمدند و همه ي ما سياه سفيد هاي صامت رفتيم و چون هيچ وقت ادعايي نداشتيم و هيچ مزدي نمي گرفيم و طلبکار کسي نبوديم رفتن راحت بود و هيچوقت نچسبيديم... تنها نگران متين ها بوديم که از گردوها با استعداد تر بودند و مي توانستند حافظ هايکو باشند . استاد باشند.  همه رفتند و بيشه ي تهي....

 

,اين روزها در کوچه هاي خالي هايکو  غير از استادان عجيب و سارقان خورده پا " عطا" يي دانا  که جيبش بزرگتر ازجيب همه ي مترسک هاي خيابان نور و به گفته ي اصحاب نزديکش" طفلي از کجا بايد همه ي اين چيزها را در مورد هايکو بداند !!؟"  پس نمي داند که چه رنچي برده اند دوستانم و چه زحمتي کشيده اند استادانم  ..... همه ي هايکوهاي  اين کوچه هاي هايکو ارزاني کودکان سرزمينمان بود و نمي دانست هايکوهايي که ما براي آموختن  گذاشتيم چه ارزشي براي ما داشت و چه ارزشي دارد

حالا او مانند تمامي هم مسلکانش آزادنه مي چرخد و آزادانه از شريفترين خلائق مي برد.

ما روزهاي خوشي را کنار هم داشتيم و من از همه ي شما آموختم و دست تمام کساني که به من آموختند را مي بوسم و براي همه تان آرزوي موفقيت دارم.


زير بيدي

آواز پرنده اي را شنيدن ...

زندگي ديگر




"الله حافظ"

باد روز اسفند 3749


+ نوشته شده در  90/12/15ساعت   توسط رضا اعرابی  | 

خيساندن عدس

براي سبزه ي عيد ...

تنهايي




بدين وسيله اعتراض خود را به عاليجناب عطا دانايي سارق محترم آثار دوستان عزيز که در مجموعه شکوفه هاي گيلاس بدون  هيچگونه  اطلاع و اجازه و حتي نامبردن ايشان چاپ شده فرياد مي زنم. از سارق و ناشر محترم تقاضا دارم نسبت به جبران حقوق مادي و معنوي سريعا اقدام کنند.



+ نوشته شده در  90/12/14ساعت   توسط رضا اعرابی  | 

 

ابر و آفتاب  ِ زمستاني ...

لبخند مترسک

چندي پيدا ... چندي ناپيدا

 







بدين وسيله اعتراض خود را به عاليجناب عطا دانايي سارق محترم آثار دوستان عزيز که در مجموعه شکوفه هاي گيلاس بدون  هيچگونه  اطلاع و اجازه و حتي نامبردن ايشان چاپ شده فرياد مي زنم. از سارق و ناشر محترم تقاضا دارم نسبت به جبران حقوق مادي و معنوي سريعا اقدام کنند.



+ نوشته شده در  90/11/23ساعت   توسط رضا اعرابی  | 

به: هما

 

نسيم  ِ بي رمق

ميان پونه هاي وحشي ...

تنهايي

 





بدين وسيله اعتراض خود را به عاليجناب عطا دانايي سارق محترم آثار دوستان عزيز که در مجموعه شکوفه هاي گيلاس بدون  هيچگونه  اطلاع و اجازه و حتي نامبردن ايشان چاپ شده فرياد مي زنم. از سارق و ناشر محترم تقاضا دارم نسبت به جبران حقوق مادي و معنوي سريعا اقدام کنند.


 



+ نوشته شده در  90/11/15ساعت   توسط رضا اعرابی  | 



سکوت ِ سال نو

لرزش يکدم دست مادربزرگ

درون دستان من




+ نوشته شده در  90/11/14ساعت   توسط رضا اعرابی  | 


 

پيراهن هاي سفيد

روي بند ارباب ....

توده هاي ابر

 

 



بدين وسيله اعتراض خود را به عاليجناب عطا دانايي سارق محترم آثار دوستان عزيز که در مجموعه شکوفه هاي گيلاس بدون  هيچگونه  اطلاع و اجازه و حتي نامبردن ايشان چاپ شده فرياد مي زنم. از سارق و ناشر محترم تقاضا دارم نسبت به جبران حقوق مادي و معنوي سريعا اقدام کنند.



+ نوشته شده در  90/11/05ساعت   توسط رضا اعرابی  | 


 

 

 

ارباب قصد دارد

امسال چیزی نکارد ...

چندی مترسک عریان

 




بدين وسيله اعتراض خود را به عاليجناب عطا دانايي سارق محترم آثار دوستان عزيز که در مجموعه شکوفه هاي گيلاس بدون  هيچگونه  اطلاع و اجازه و حتي نامبردن ايشان چاپ شده فرياد مي زنم. از سارق و ناشر محترم تقاضا دارم نسبت به جبران حقوق مادي و معنوي سريعا اقدام کنند.


 


+ نوشته شده در  90/11/04ساعت   توسط رضا اعرابی  | 




گردو اين گردوي بد !!




+ نوشته شده در  90/11/01ساعت   توسط رضا اعرابی 


تنها خورشيد زمستاني

شناور درون آبي عميق 

شاه بلوط کهن



+ نوشته شده در  90/10/20ساعت   توسط رضا اعرابی